|
شمیم: سلام سارا کجایی؟ سارا: پمپ بنزین!!!! 3 دقیقه دیگه می رسم. تو رسیدی؟ شمیم: بلی...من همین الان رسیدم. س:ثنا نیومده ؟ ش: نه من ندیدمش. 17:03 – محل قرار س: سلام شمیم...چطوری؟ ش: علیکم ٌ های!!!! س: ثنا نیومده؟ ش: نه.. ! س: میاد به من گفت میام.. 17:30 :پس از تجسس تلفنی به منظور یافتن ثنا ش: سارا.. نمیاد.. پنج و نیمه.. س: نه بابا من میشناسم ثنا جونمو میاد
ناگهان به طرز مخوفی ثنا وارد می شود: ثنا: سلاااااااااااااااااام... کی اومدید؟ ......... ث: بچه ها نازگل نمیاد... س: نه.. ش: خب از کجا شروع کنیم؟ س: بریم یه دور بزنیم.. موقعیت رو بسنجیم بعد بریم کافی شاپ
ش: إ بچه ها.. چه جالب.. پرچم ایرانیم! نگا کن.. شال من سفیده ثنا سبز ( رنگ چشماش) .. سارا تو هم قرمزی.. یعنی شالت قرمزه :دی س: پس بیاین به ترتیب وایسیم ث: سبز پایین بود یا قرمز؟ ش: آخه آی.کیو چه فرقی میکنه.. ما که عمودی وای نمیسیم.. ما افقی هستیم .. ثنا جان دلبندم... انقدر ریاضی خوندی مغزت غیر ریاضی رو تحلیل نمی کنه! 17:45 :در کافی شاپ
ث:بریم بالا؟ س: بیاین ببینیم بالا چه خبره... ظاهراً فقط خودمونیم.. ش: معلومه دیگه... آخه کدوم انسان سلیمی پنج ظهر تو این آفتاب میره بیرون؟ س: وااااااااااااااای.. بچه ها این جارو.... ث: چاره ای نیست..دیگه اومدیم اشکال نداره همین جا میشینیم.... ش: بچه ها این جا اون بالا در داره؟ س: نه .. فکر نمی کنم.. ش: آخه نگاه کن هی به تعداد این جمع مخوف اضافه میشه.. بچه ها ساکت صاحبش اومد....!!! صاحب کافی شاپ منو رو بهمون بداد و برفت..ثنا منو رو گرفته جلو صورتش و داره غش میکنه از خنده.. ش: نخند دختر.. سنگین عینه آدم بشین یجا.. ث: آخه نگاه کن پسر رو.. در این لحظه هر سه در حالی که می خندیم به این نتیجه می رسیم که اگه بریم پایین خیلی بهتره.. 17:50 : در حال بررسی منو ش: سان شاین؟!!!!!!! سارا تو که تجربه داری اینا رو ترجمه کن.. ث: بچه ها عکس داره این گوشه.. از رو عکسا میشه فهمید.. آخه زیر نویس فارسی نداره. ش: بیاین عین آدم همون بستنی ای چیزی بخوریم ضایع هم نمیشیم... ثنا و سارا می خندند س: خب من که سان شاین می خوام ث:نه سارا اگه خوشت نیومد چی؟ س: بالاخره از یه جا باید شروع کنیم دیگه... اینا که الان حرفه ای ان از یه جا شروع کردن دیگه.. ث: من شیک شکلاتی می خوام ش: من هم همین که بستنی داره با طالبی.. اسمش چی بود؟!!! ث: حالا چجوری صداش کنیم؟.. گارسون؟!! گارسون...بیا این جا.. من و سارا می خندیم.. س: آآآآقا! آآآآآقا؟!! ش: ساکت بابا الان میاد خودش.. ......... اول شیک ثنا رو آورد.... ما یه نگاهی به گلدانی که به منظور لیوان ازش استفاده میشد کردیم و بعد به ثنا خیره شدیم.. -بفرمایید.. این شیک شکلاتی.. ثنا: آقا میشه 2 تا نی دیگه هم بیارین؟ جوان از خنده قرمز می شود... من و سارا برگشتیم طرف دیوار ... از خندیدن دلمون درد گرفت... قیافه ی جوان هنگام خندیدن به شدت خنده یمان افزود.. جوان هر چی میاورد اسمش را هم می گفت چون فهمیده بود ما این کاره نیستیم.. و مسلماً قادر به تشخیص سان شاین از شیک شکلاتی نخواهیم بود ...... خودم: بچه ها چه ربطی داره که اسم اینو گذاشتن سان شاین؟ پرتقال از کجا آوردن تو این فصل؟ ثنا: راست میگه پرتقال کجا بود؟ ........... 18:15 : در این اندیشه که چگونه این چیزا رو بخوریم؟ 18:25 : هیچ کس دیگر نمی تواند چیزی بخورد. 18:30 : در حال محاسبه ی حساب: خودمون میریم بالا و سارا پول را به جوان می دهد.. -خودتون حساب کردید؟ سارا: بله آقا آخه ریاضی مون خوبه!!!! ثنا: خوب شد رفتیم پایین.. چه جایی بود ها... اِِ سارا چرا شمیم شبیه علامت تعجب شده؟ 18:35 سارا: راحت شدیم ها...من از کل سان شاینه به اندازه ی 500 تومن خوردم... ثنا: تو که خوبی من 200 تومن....! می خندم ... شمیم: خب چی کار کنیم؟ کجا بریم؟ هی هول زدید.. حالا تا ساعت 8 چیکار کنیم؟ سارا: هیچی میریم میگردیم.. مگه برناممون از اول فقط کافی شاپ بود؟ ثنا: سارا بریم کتاب فروشیه که گفتی... شمیم: کتابفروشی؟ چرا زودتر نگفتید نامردا؟ 18:37 : در کتابفروشی 19:00 : سارا: همه پایه ان برای آب پرتقال؟ ثنا: آره آره... بریم من آب پرتقال می خوام.. شمیم: دیوانه ها همین 2 دقیقه پیش می گفتید دارین می ترکید... آب پرتقال می خواین؟... خدایا خودت شفا بده همه ی مریضارو.. 19:15 : تو یه کتاب فروشیه دیگه.... 19:50 : ش: خب بچه ها دیگه کم کم بریم سر جای اولمون که گممون نکنن... سارا: میگم بچه ها فردا هم پایه اید بریم یه جا برای شام؟
ش: نه دیگه باو.. بهت ساخته ها... یواش یواش خواهرم به اون جا هم می رسیم.. الان جو گیر شیم دیگه اجازه نمی دن بهمون ها.. ثنا: راس میگه سارا.. من که مطمئنم برا فردا دیگه نمی تونم بیام.. 19:55 : شمیم: خب بچه ها خیـــــــــــــلی خوش گذشت... خیلی هم خندیدیم... باشد که باز هم خارج از مدرسه گرد هم آییم دفعه ی دیگه با نازگل.... یه سان شاین میگیریم.. 4 تامون می خوریم. بچه ها می خندند.. ثنا: شمیم اون بچه هه کیه؟ شمیم: می زنمت ها.. پارسیناس دیگه.. سارا: آخی عزیزم.. ثنا: پارسا نیومده.. از پارسا خیلی خوشم میاد.. ش: حیا کن دختر.. چش به داداشم نداشته باش! می خندیم... 20:00 : پایان میتینگ و البته پایان سوتی ها! تیر ماه ۸۸
بعد از مدت ها زیر و رو کردن سایت ثبت احوال و حفظ کردن تمام فرهنگ های نام های ایرانی ،بالاخره اسم گوجه معلوم شد!!!!!! تا زمانی که نی نی مون اسم نداشت ، به خاطر شباهت عجیبی که بین این بچه و گوجه دیدم، نی نی رو گوجه خطاب می کردم که البته این عمل ویروسی بود و پس از مدت زمان اندکی همه بهش می گفتن گوجه.(وجه شبه : کروی بودن هر دو!!!!) اسم گوجه شد "پارسینا" یعنی : اهل پارس/از مردم پارس پ.ن۰۰۰۱ پارسینا هیچ گونه ارتباطی با نام "سینا" ندارد و هر کس پارسینا رو به صورت سینا مخفف کرد بیاد من کارش دارم. پ.ن۰۰۱ درس های دبیرستان با این که از سوم راهنمایی سخت تر نیست و بیشتر مطالب رو پارسال خوندم بازم خیلی وقتمو میگیره... پ.ن۰۱ دیگه همین!
بالاخره پس از ۹ ماه انتظار ...بهتر بگویم...رنج و عذاب و سختی و غیره بالاخره برادر کوچکم به دنیا آمد.
به هر حال بعد از این همه فلاکت کشیدن و اذیت و آزار ها این بشر به دنیا آمد.به سختی هاش می ارزید خیلی به دلم نشست.بچه ی خوشگلیه(تعریف نباشه)دوسش دارم خیلی زیاد/به چشماشم خیلی میاد. در ضمن چشاش مثه چشمای خواهرش درشت شده.البته هنوز کسی تو فامیل رکورد چشمای منو در درشت بودن نشکسته ولی خوب...چشمای این موجود زیبا هم کمابیش مثه خودمه.حالا بگذریم از این که دایی ام بهم میگه چشات مثه چشه گاوه و منم میگم دایی حسام حیوون دیگه ای نبود چشامو بهش تشبیه کنی و اینا. اینک مصاحبه ای داریم با برادر دیگرم پارسا که ۹ سالو نیمشه. پاری(مخفف پارسا و نامی که تو خونه صداش می کنیم.)از این که یه داداش گیرت اومده چه حسی داری؟ ـ حسی ندارم.!!!!!!!!!! دوسش داری؟ ـ بله. بهش حسودی نمی کنی؟ ـ نچ! تو مثه این که خوابت میاد از ساعت خوابت گذشته.برو...برو بگی بخواب. حالا از مادربزرگم که از بچگی طلا خطابش می کردیم سوال می کنیم. طلا جون از این که دوباره...نه ببخشید سه باره مادربزرگ شدی چه حسی داری؟ -خوشحالم. نوه ی جدیده تو بیشتر دوس داری یا منو و پارسا رو؟ ـ فرق نمیکنه.اون کوچیکه یه طوره شما بزرگین یه طوره... از همراهی شما بسیار متشکریم. خداوندا ...از تو میخواهم تا این موجود کوچک را در تمامی مراحل زندگی یاری کنی. در لحظات سخت کنارش باشی...دلتنگی هایش را آرام بخشی...گریه های شبانه اش را شادی بخشی تا خواهرش که امسال میره دبیرستان شبا بتونه بخوابه.کلاً خارج از شوخی: خداوندا...برادرانم را وقتی گرفتار آدم های دوبه هم زن می افتن-وقتی با آدمای کوته نظر روبه رو میشن-وقتی احساس میکنن تنهان-وقتی گرفتار آدم های بی وفا میشن-وفتی دلشون از این همه آدم بی فکر میگیره...وقتی ...سرشار از تجربه کن تا همیشه سربلند باشند.من دوست دارم برادرانم در امور زندگی با تجربه باشند حتی اگر گاهی بی وفایی ببینند ...جتی اگر دلشون شکست... آمین
"به سرعت به آن طرف دویده و خود را در برابر کوه یخی بسیار عظیم دیدم.آن کوه آن قدر بزرگ بود که به نظر می رسید آسمان را فراگرفته است.آن کوه یخ از کوه های دیگر بسیار بزرگ تر بودو مانند برجی رعب آور حتی از سکوی دیده بانی هم بالاتر رفته بود." "چند ثانیه با ناباوری به آن خیره شدم.کوه یخ فقط چند متر از کشتی فاصله داشت و احساس کردم می توانم آن را لمس کنم.سپس کوه یخی دور شد و در تاریکی از دیده ها ناپدید شد." حتی زمانی که رئیس کشتی کاپیتان ارنست اسمیت(Ernest Smith)فرمانده ی ناو ستاره ی سفید تشخیص داد که بدنه ی عظیم ترین کشتی مسافربری دنیا شکاف برداشته است هیچ هراسی از خود نشان نداد.چون تایتانیک"غرق ناشدنی"بود.پنج روز قبل زمانی که تایتانیک در آغاز اولین سفرش از ساوت همپتون(South Hampton)به مقصد نیویورک حرکت کرد همه به "غرق نشدنی"بودن آن افتخار می کردند. بدنه ی کشتی به طول ۸/۲۵۹۰متر از ۱۴ بخش تشکیل شده بود که در مقابل نفوذ آب مقاوم بودند.و کشتی دارای دو کف بود.و آن کشتی امن ترین و بی خطر ترین کشتی دنیا بود.در حقیقت اگر چهار بخش اول محفظه های آب پر می شدند تایتانیک روی آب باقی می ماند.ولی کوه یخ در ۵بخش اول شکاف ایجاد کرده بود.و به دلیل عجیبی که در طرح کشتی بود تیغه ی شماره ی ۵به بلندی دیواره های دیگر نبود.زمانی که ۴بخش اول پر از آب شوند جلوی کشتی پایین رفته و آب از روی تیغه ی شماره ی ۵ به بخش ششم می ریخت...سپس به بخش هفتم...و هشتم...و سپس همه می بایست منتظر بمانند و ببینند کشتی چه زمانی غرق می شود. در خواست کمک تایتانیک افسانه ی غرق نشدنی بودن تایتانیک چیزی نبود به جز ترکیب خطاهای انسانی که اگر این اشتباهات صورت نمی گرفت نه کشتی از بین می رفت و نه ۱۵۱۳مسافر آن جان خود را از دست می دادند. چرا با این که قبلآ به تایتانیک گزارش داده شده بود کوه های یخ در منطقه وجود دارد تایتانیک با سرعت زیادی ۴۰۷۴۴متر حرکت کرد؟علی رغم این حقیقت که در همان غروب درست قبل از برخورد با کوه یخ از کشتی های دیگر من جمله بالتیک(Baltic)به تایتانیک تلگراف هایی فرستاده شده بود مبنی بر این که تایتانیک مستقیمآ به سوی کوه های یخی می رود ولی تایتانیک با آخرین سرعت حرکت می کرد. ادامه دارد...
اولین علامت درخواست کمک(SOS)در تاریخ نتوانست جان۱۵۱۳مرد-زن و کودک را نجات دهد.
زمانی که فردریک فلیت(Fredrick Fleet)دیده بان کشتی کوه یخ عظیم خاکستری رنگ را مشاهده کرد دریا به آرامی برکه بود و ستاره ها در آسمان می درخشیدند. او از درون تلفن خود با فریاد به سکوی فرماندهی این گزارش را داد:"در طرف راست یک کوه یخ است."و بدین ترتیب ۲ساعت و ۴۰ دقیقه پر از ناباوری-ترس و سرانجام وحشت برای ۲۳۰۰مسافر کشتی ستاره ی سفید یعنی تایتانیک "غرق ناشدنی"آغاز شد.زیرا از زمان مشاهده ی کوه یخ تا غرق شدن کشتی فقط ۲ساعت و ۴۰دقیقه طول کشید.برای عظیم ترین و به اصطلاح امن ترین کشتی مسافربری دنیا این زمان برای غرق شدن در زیر آب های یخ زده ی اطلس شمالی زمان کوتاهی بود. زمانی که از دکل دیده بانی صدای هشدار به گوش رسید ساعت ۱۱و۴۰دقیقه بعد از ظهر ۱۴آوریل۱۹۱۲بود.کشتی عظیم به سرعت چرخید تا کوه یخ را رد کند.ولی این کار بسیار دیر صورت گرفت.تایتانیک با طرف دندانه دار و تیز کوه یخ برخورد کرد و ترک برداشت. روی سکوی فرماندهی افسران به خاطر رد کردن این خطر به یکدیگر تبریک می گفتند.ولی در آن قسمت کشتی که زیر آب بود آب اقیانوس اطلس از طریق شکافی ۳۰۰پایی به درون محفظه های کشتی می ریخت. جرج رو(George Rowe)یکی از مسئولین تایتانیک بود.وی تصادم را چنین توصیف کرد:"اولین باری که متوجه این فاجعه شدم زمانی بود که احساس کردم کشتی به طرز خاصی می لرزد.بسیار یخ کردم و نفسم در هوا یخ بست.سپس کوه یخ را دیدم.و هرگز آن را فراموش نخواهم کرد." "ابتدا وقتی دیدم چیزی به سرعت از طرف راست کشتی رد شد تصور کردم به یک بار شکن برخورد کرده ایم.در نور زیادی که از هزاران پنجره به بیرون می تابید سطح لیز کوه یخ درست مانند بوم خیس به نظر می رسید. ادامه دارد...
|
About
من به آغاز زمین نزدیکم Archivesهفته اوّل آذر 1388هفته اوّل آبان 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 Links
طرفداران درن شان |